کسب و کار

کسب و کار,بازاریابی

چرا خوش بین ها افسرده می شوند

خوش بین بودن سخت است اما روحم روش دیگری بلد نیست. من قدر‌دانِ زندگی زیبا و گران‌بها هستم، راه می‌روم و به خاطر همه چیز ممنون هستم (بیش‌تر برای چیزهایی که در ذهن خودم دارم)… به خاطر جای خوبی که در مترو نصیبم شده یا قاپیدن تکه‌ی بزرگ‌تر پیتزا از دوست صمیمی‌ام. و در بخش رمانتیک موضوع، باید بگویم که در آسمان هفتم هستم و اصلا مهم نیست که هر لحظه ممکن است به زمین سقوط کنم.

چرا خوش بین ها افسرده می شوند

به‌عنوان یک آدم خوش بین، با افسردگی همدردی می‌کردم و متوجهِ جدی بودن آن بودم. اما به‌عنوان یک آدم خوش بین در امان بودم – درست است؟

در ژوئن ۲۰۱۴، سفری را آغاز کردم. سفری به جهنم. خدا را شکر که راه برگشت‌ام را پیدا کردم. در آن دوران نخستین و کم‌ترین کاری که می‌کردم این بود که شیوه‌های خودکشی بدون درد را در گوگل جست‌وجو کنم. و کاری از دست روح خوش بین و زندگی‌دوست من برنمی‌آمد زیرا یک نیروی شیطانی آن را دزدیده بود و کنترل افکارم را در دست گرفته‌بود: افسردگی!

خودِ امیدوار خوشحالم جای‌اش را به یک نسخه‌ی توخالی داد. هیچ‌کس در برابر افسردگی مصون نیست. حتی خوش بین های عاشق! ۶ ماه تمام در روزهایی طولانی و غیرقابل‌تحمل درون خودم را برای یافتن کوچک‌ترین روزنه‌ی شادی کند و کاو کردم.

مطلب مرتبط: ۵ تفاوت بین خوشبین ها و بدبین ها

حتی نمی‌توانستم به یاد بیاورم که ۲۷ سال چه‌طور آدمی بودم و به یک نتیجه‌ی قابل انکار رسیدم: من یک احمق بودم! نمی‌توانستم سرگرمی داشته‌باشم زیرا آدمی خسته‌کننده بودم، با کسی صحبت نمی‌کردم زیرا حرف جالبی برای گفتن نداشتم و نمی‌توانستم یک دوست شایسته باشم زیرا خودخواه بودم. و درعمل وقتی افسرده بودم واقعا افسرده بودم. نمی‌توانستم با رویدادهای مهم زندگی دوستانم هم‌گام باشم، حرف‌های‌شان در خاطرم نمی‌ماند و اسم کسی را که با آنها قرار می‌گذاشتند فراموش می‌کردم (هرچند درباره‌ی دوستانی که قرارهای‌شان هم‌زمان با قرارگذاشتن‌های خودم بود، مورد آخر را می‌توان توجیه کرد.)

راه‌های زیادی را برای غلبه بر افسردگی امتحام کردم، اما بیش‌تر آنها در آن زمان بی‌نتیجه بودند. اما به‌تدریج، با سرعتی که به سختی قابل درک بود، توانستم روحم را از چنگال افسردگی بیرون بکشم. وقتی فهمیدم که آزاد شده‌ام، آرامشی توام با لذت بی‌پایان داشتم.

وقتی افسردگی توانایی من را برای حمایت از عزیزانم و محبت به آنها ربود، بخش مهمی از کیستی‌ام را از دست دادم. این تقصیر من نبود، اما افسردگی به دلیل ماهیتِ دروغ‌گو و آزاردهنده‌اش من را مقصر خطاب می‌کرد. اما عامل دیگری هم بود که به این اتهام تداوم می‌داد: شرم!

حتی ماه‌ها بعد از این‌که متوجه موضوع شدم، به‌سختی کلمه‌ی “افسردگی” را به زبان می‌آوردم. درست تلفظ‌اش نمی‌کردم؛ یا لکنت داشتم یا تپق می‌زدم، بعد هم شتاب‌زده و زیرلب آن را بیان می‌کردم. برای کسی مثل من که با یک پیرزن در ایستگاه اتوبوس هم درد دل می‌کردم (شما این کار را می‌کنید؟) این‌که بیش‌تر دوستان و اعضای خانواده‌ام طی ۶ ماه گذشته چیزی از وضعیت‌‌ من نمی‌دانستند، اشتباه بود.

تا این‌که یک شب در راه برگشت به خانه در قطار شروع به نوشتن کردم.

وقتی احساسات و کلماتی که هرگز راجع به آنها صحبت نمی‌کردم ابتدا با تردید و سپس سراسیمه از مخفی‌گاه خود خارج شدند، فهمیدم صحبت کردن درباره‌ی تجربه‌ام می‌تواند فراتر از خانواده و دوستان‌ام برود. زمانی‌که افسرده بودم احساس بی‌فایدگی و گناه داشتم، اما بیش از هر چیز دیگر احساس تنهایی می‌کردم. آد‌م‌ها در فیس‌بوک به طور روزمره مطالبی درباره‌‌ی احساسات‌شان می‌نویسند، مثلا این‌که “نگران هستم، ” “اضطراب دارم” یا “امروز کمی هوای خودکشی به سرم زده‌.” این افسردگی نیست. من احساس کردم باید در کنار دوستانی که رنج می‌برند باشم و این دیدگاه را که افسردگی باعث شرم و خجالت است، زیر سوال ببرم. بنابراین با خودم فکر کردم: “لعنتی! یکی باید این کار ار انجام بدهد.”

من “مقاله‌ای که روح را عریان می‌کند” در فیس‌بوک منتشر کردم. وقتی این کار را می‌کردم، قلبم به شدت می‌تپید، دلهره داشتم و کف دستانم عرق کرده بود.

با حالتی عصبی منتظر واکنش آدم‌های زندگی ام ماندم که به زودی متوجه می‌شدند من دیگر خودکشی را یک گزینه‌ی معقول نمی‌دانم. تماس‌ها و پیام‌های شوکه‌کننده و قابل پیش‌بینی از راه رسیدند، اما همگی دلگرم کننده، پر از احترام، حمایت و عشق بودند.

مطلب مرتبط: حسود، خوش بین، اعتمادکننده، بدبین: کدام یک بیشترین جمعیت را دارند

بعد از آن نوبت من بود که متحیر شوم: رویای من این بود که دوستان و خانواده‌ام مقاله را بخوانند اما من از این هم فراتر رفته‌بودم. طی چند هفته بیش از ۸۰۰۰ نفر مقاله‌ام را دیده‌بودند. صدها نامه و پیام تشکر و حمایت از همکاران‌ام، دوست‌پسرهای سابق‌ام، دوست‌پسرهای دوستانم و غریبه‌ها دریافت کردم. آدم‌های زیادی به من گفتند که این مقاله به آنها امید داده‌است. گروهی دیگر گفتند که حالا می‌فهمند خستگی و دل‌زدگی دوست‌شان یا کسی که عاشق‌اش هستند از چیست. برخی گفتند این مقاله به آنها جرات داده با خودشان حرف بزنند و خجالت نکشند.

“انتشار تجربه‌ی افسردگی‌ات من را از مبتلا شدن به آن نجات داد.”

“وقتی مقاله را خواندم گریه کردم….حس کردم نهایتا می‌توانم خودم را ببخشم.”

“حالا که می‌دانم امیدی هست، سخت‌تر مبارزه خواهم کرد.”

اما واکنش دوستِ سابق دوستم، پاسخ مورد علاقه‌ی من است:

“درباره‌ی افسردگی زیاد شنیده‌بودم اما هیچ‌وقت مغز کوچک‌م آن را به طور کامل درک نکرد. نمی‌توانم توضیح بدهم اما من فرد ۴۵ دقیقه‌ی پیش نیستم (من معمولا آرام هر متنی را می‌‌خوانم). ممنونم که تصورات من را درباره‌ی این بیماری لعنتی به طور کامل عوض کردی.”

مطلب مرتبط: ۱۱ حقیقت درباره افسردگی که همه باید بدانند

قدرتمندترین اسلحه علیه افسردگی صحبت‌کردن است: آن را آشکار کنید و چهره‌ی زشت و کریه‌اش را ببینید. به این صورت دیگر نمی‌تواند مخفی شود و در خفا آزارتان بدهد. اگر موضوع خجالت را جدی بگیریم، آن‌هایی که در عذاب هستند احساسات‌شان را بازگو نخواهندکرد و درنتیجه هیچ‌کس نمی‌تواند با ندای افسردگی که دائما به آنها می‌گوید احمق و بی‌ارزش هستند، مبارزه کند.

ما باید مدام درباره‌ی شرم صحبت کنیم و با آن مبارزه کنیم، زیرا آدم‌هایی در زندگی ما هستند که به این موضوع نیاز دارند اما احتمالا ما آنها را نمی‌شناسیم.


ترجمه: تحریریه سایت کسب و کار بازده

نویسنده: جورج وولفرِی

منبع: هافینگتون پست

چرا خوش بین ها افسرده می شوند


 

برچسب ها

بازده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بازده

پربازدیدترین ها

کسب و کار

کسب و کار,بازاریابی